تبلیغات

حضرت جرجیس-علیه السلام

حضرت جرجیس-علیه السلام

بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیم

به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر

خداوند فرمود: «اى پیامبر! بوسیله تو و پیشوایان از نسل تو بر بندگان خویش رحمت مى آورم، و به وسیله قائم از بین شما، زمین خود را با تسبیح و تقدیس و تهلیل و تکبیر و بزرگداشت مقام الوهیّت، آباد مى سازم.

و به وجود او زمین را از دشمنانم پاک مى کنم و آن را میراث اولیاى خویش قرار مى دهم، و به وسیله او کلمه توحید را تعالى بخشیده، کلمه کافران را به سقوط مى کشانم، و به دست او و با علم خود سرزمین ها و دل بندگانم را حیاتى تازه مى بخشم و گنج ها و ذخیره هاى پنهان را به مشیت خود برایش آشکار مى سازم.

و با اراده خود او را بر نهانى ها و مکنونات قلبى دیگران آگاه مى گردانم و با فرشتگان خود او را یارى مى رسانم تا در اجراى فرمان من و تبلیغ دین من مددکار او باشند. او به حقیقت ولىّ من است و به راستى هدایتگر بندگان من مى باشد.»(۱)

-- امام باقر(علیه السلام) در وجه نامگذارى حضرت «مهدى (علیه السلام)» به «قائم آل محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)» حدیثى قدسى روایت فرمود: «زمانى که جدم حسین که صلوات خدا بر او باد به شهادت رسید، فرشتگان با گریه و زارى به درگاه خداوند عزوجلّ نالیدند و گفتند: پروردگارا! آیا از آنان که برگزیده و فرزند برگزیده تو را، و امام انتخاب شده از بین خلق را کشتند، در مى گذرى؟!

خداوند به آنان وحى فرمود که: «فرشتگان من آرام گیرید. سوگند به عزّت و جلالم که از آنان انتقام مى گیرم اگرچه بعد از گذشت زمانى طولانى باشد.» سپس فرزندان از نسل حسین (علیه السلام) را که پس از او به امامت مى رسند به ملائکه نشان داد و آنان شاد شدند.

در بین این پیشوایان، یک نفرشان به نماز ایستاده بود «فإذا احدهم قائم یصلّى فقال اللّه عزّوجلّ: بذلک القائم أنتقم منهم.» خداوند عزّوجلّ فرمود: به وسیله آن «قائم» از دشمنان و قاتلان حسین(علیه السلام) انتقام مى گیرم.»(۲)

منبع: کتاب غیبت، ظهور، امامت،واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران

—————————————————

پی نوشتها:

۱ ـ بحارالانوار ج ۵۱ ص ۶۶٫

۲ ـ مدرک پیش صفحه ۲۹٫


بر آستانِ پیامبر مهربانی‌ها

تجلّی نور حقّ

جناب «عبدالله بن عبدالمطلب» پدر گرامی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هستند که بنا بر قول ابن اسحاق و ابن أثیر پیش از به دنیا آمدن ایشان از دنیا رفتند (1) - نظری که در میان ما هم معروفتر است- و بنا بر قول یعقوبی که آن را از امام صادق علیه السلام روایت کرده پس از دوماهگی حضرت از دنیا رفته‌اند.(2) شیخ کلینی هم در کافی بدون اینکه مطلب را به صورت روایت گزارش نماید می‌فرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله در دوماهگی پدر خود را از دست داد.(3) قول سوم از جناب ذهبی مورخ برجسته اهل سنت است که سن حضرت را بیست و هشت ماه ذکر کرده است.(4) در هر حال، سن جناب عبدالله در هنگام وفات، بیست و پنج یا بیست و هشت سال بوده است.(5)

در دوران نوزادی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برای شیرخواری از دو بانو استفاده کردند: «ثویبة» کنیز ابولهب که پیش از پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت حمزة سیدالشهدا - عموی بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله - هم شیر داده است.(6) از همین رو پیامبر صلی الله علیه و آله با عمویشان جناب حمزه، برادر رضاعی هم بودند که در روایات هم اشاره شده است.(7) (از نظر سن،حضرت حمزه چهار سال از پیامبر صلی الله علیه و آله بزرگتر بودند.(8))

علامه ابن عبدالبر- متوفی462- از اکابر علمای اهل سنت در الاستیعاب نقل می‌فرماید که:

«پیامبر همواره ثویبه را گرامی می‌داشت و او حتی پس از ازدواج پیامبر با خدیجه به دیدن ایشان می‌آمد و مورد احترام خدیجه هم بود. ابولهب پس از هجرت پیامبر او را آزاد کرد و پیامبر همواره از مدینه- به مکه- برای او لباس و هدیه ارسال می‌فرمود تا اینکه او پس از جنگ خیبر از دنیا رفت.»(9)

رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله با همنشینانش چنین بود كه دائما خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملایم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عیبجو و مدیحه‏گر نبود، هیچكس از او مایوس نمى‏شد، و هر كس به در خانه او مى‏آمد نومید بازنمى‏گشت

جالب است که اسلام آوردن این بانو هم در تاریخ روشن نیست- هرچند طبرسی در اعلام الوری مدعی آن است (10) - اما پیامبر صلی الله علیه و آله از احترام و قدردانی از مادر رضاعی خود کوتاهی نمی‌کردند.

بانوی دوم «حلیمة» از قبیله بنی سعد است است. دختر عبدالله بن حارث و همسر حارث بن عبداعزی بن رفاعة. پیامبر صلی الله علیه و آله در حدود چهار سال نزد این بانو در میان قبیله بنی سعد اقامت داشتند و دوسال از ایشان شیر خوردند. حضرت برای حلیمه و قبیله او برکات فراوانی داشتند که در تاریخ گزارش شده است.(11) او پیامبر صلی الله علیه و آله را در پنج سالگی به مادر باز گرداند.(12)

حضرت آمنة مادر بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله نیز در سفری که ایشان را برای دیدن دائی‌هایشان به مدینه برده بود بیمار شده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در شش سالگی مادر خود را هم از دست دادند.(13)

 

پیامبر مهربانی، اینگونه بود

درباره اخلاق فردی و اجتماعی آن بزرگوار سخن بسیار است. جناب شیخ صدوق- عالم برجسته امامیه در قرن چهارم- در کتاب شریف معانی الاخبار بابی را اختصاص به ویزگی‌های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داده است و در آنجا به چند سند از امام حسن مجتبی علیه السلام مطالبی را در توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می‌کند که ایشان از دایی خود « هند بن ابی هاله» که در توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله معروف بوده روایت کرده اند. این آقای هند فرزند ابوهاله اولین همسر امّ المۆمنین خدیجه کبری علیهاالسلام است. او در جنگ بدر و به قولی احد حاضر بوده و سرانجام هم در رکاب امیرالمۆمنین علیه السلام در روز جمل به شهادت رسید.(14)

در ادامه امام حسن علیه السلام از امام حسین علیه السلام و ایشان از پدربزرگوارشان امیرالمۆمنین علیه السلام به توصیف حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله ادامه داده‌اند که به نقل چند جمله از این گزارش تاریخی درباره سیره اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله اکتفا می‌نماییم. در بخشى از این گزارش (15) آمده است:


ادامه مطلب

سخن گفتن در باره رئیس مذهب جعفری و ششمین پیشوای شیعیان امام جعفرصادق و بررسی افق وسیع حیات ایشان کاری بسیار دشوار و نیاز به بینش عمیق و دانش گسترده ای دارد. لکن در معرفی اجمال ایشان به صفحاتی چند بسنده می کنیم و از خداوند تبارک و تعالی توفیق معرفت روز افزون نسبت به معارف اهل سنت را خواهانیم. 

ولادت، کینه و القاب:

ششمین پرچمدار ولایت و تشیع حضرت جعفربن محمدالصادق علیه السلام در روز جمعه هفدهم ماه ربیع الاول سال 83 هجری در مدینه منوره متولد شند.(1) نام مبارک ایشان «جعفر» و کنیه اش «ابوعبدالله» که مشهورتر همان است.ایشان لقبهای زیادی درند مانند: صابر، فاضل، طاهر، (2) قائم، کامل، منجی،(3)باقی، فاطر، صادق، قاهر، که لقب صادق از همه مشهورتر می باشد.(4)
نکته ای که می توان اشاره کرد اینست که با وجود اینکه اسم مبارک ایشان جعفر است اما ایشان به صادق مشهور گردیدند.مرحوم شیخ صدوق در علل الشرایع ص 234 در این باره حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر می کند که فرمودند: هنگامی که فرزندم جعفربن محمدبن علی ابن الحسین بن علی بن ابیطالب متولد شد، نام او را «صادق» بگذارید زیرا به زودی در میان فرزندان او کسی متولد خواهد شد که همنام اوست و بدروغ ادعای امامت خواهد کرد و «کذّاب» نامیده می شود.(5)
و حدیثی نیز از امام سجاد علیه السلام روایت شده که: ابن خالد گوید از امام چهارم علیه السلام سؤال کردم امام بعد از شما کیست؟ فرمود: فرزندم محمد که شکافنده علوم است، پس از او جعفر که نام او نزد اهل آسمان صادق است عرض کردم با اینکه همه شما ائمه صادق هستید چرا فقط نام او صادق است؟ فرمود: پدرم نه پدرش خبر داد که رسول خداصلی الله علیه و آله فرمود: هر گاه فرزندم جعفربن محمد تولد یافت نام او را صادق بگذارید برای اینکه پنجمین نفر از فرزندان او کسی است که نام وی جعفر است و به جعفر کذاب مشهور می باشد....(6)

مادر بزرگوار و دانشمند:

مادر آن حضرت ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است که امام صادق از طرف نسب مادری به ابی بکر می رسد. ایشان در باره مادر بزرگوارشان فرمودند: و کانت أُمی ممن آمنت و اتّقت و احسنت والله یحب المحسنین: مادر من ا ز کسانی است که ایمان آورد و تقوای الهی پیشه ساخت و کار نیک انجام داد و خدا نیکوکاران را دوست می دارد.(7)
مسعودی در اثبات الوصیه ص 178 می نویسد: أُم فروه از تمامی زنان زمان خود با تقواتر بود و احادیث فراوانی از علی بن الحسین(ع) روایت کرده است.(8)

سیمای نورانی امام صادق علیه السلام:


ادامه مطلب

در حریم دختر خردسال کربلا

حضرت رقیه

اصل وجود دختری چهار ساله برای امام حسین (علیه السلام) در منابع شیعی آمده است، اما در بعضی منابع در این باره اختلاف وجود دارد. در کتاب کامل بهایی نوشته علاءالدین طبری (قرن ششم هجری) قصه دختری چهار ساله که در ماجرای اسارت در خرابه شام در کنار سر بریده پدر به شهادت رسیده، آمده است، اما در مورد نام او که آیا رقیه بوده یا فاطمه صغری و ... اختلاف است.

همچنین سید بن طاووس در کتاب «لهوف» خود می‌نویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء (علیه ‏السلام) اشعاری در بی‌وفایی دنیا می‏خواند، حضرت زینب (س) سخنان ایشان را شنید و گریست. امام (علیه‏ السلام) او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید و خویشتن‌دار باشید.»

 

مادر با فضلیت

براساس نوشته‌های بعضی کتاب‌های تاریخی، نام مادر حضرت رقیه (علیها سلام)، امّ اسحاق است که پیش‌تر همسر امام حسن مجتبی (علیه السلام) بوده و پس از شهادت ایشان، به وصیت امام حسن (علیه السلام) به عقد امام حسین (علیه السلام) درآمده است. مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام) از بانوان بزرگ و با فضیلت اسلام به شمار می‌آید. بنا به گفته شیخ مفید در کتاب الارشاد، کنیه ایشان بنت طلحه است.

نام مادر حضرت رقیه (علیها سلام) در بعضی کتاب‌ها، ام جعفر قضاعیّه آمده است، ولی دلیل محکمی در این باره در دست نیست. هم چنین نویسنده معالی السبطین، مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام) را شاه زنان؛ دختر یزدگرد سوم پادشاه ایرانی معرفی می‌کند که در حمله مسلمانان به ایران اسیر شده بود. وی به ازدواج امام حسین (علیه السلام) درآمد و مادر گرامی حضرت امام سجاد (علیه السلام) نیز به شمار می‌آید.

حضرت رقیه (علیهاالسلام) در مدت عمر کوتاه خود در دامان این بزرگواران، به ویژه پدر گرامی‏اش امام حسین (علیه‏السلام) پرورش یافت و با وجود همان سن کم، به عنوان یکی از زیباترین اسطوره‏های ایثار و مقاومت در تاریخ معرفی گردید.

البته لازم به ذکر است که این مطلب از نظر تاریخ‌نویسان معاصر پذیرفته نشده است؛ زیرا در منابع تاریخی آمده است که ایشان هنگام تولد امام سجاد (علیه السلام) از دنیا رفته و تاریخ درگذشت او را 23 سال پیش از واقعه کربلا، یعنی در سال 37 هـ .ق دانسته‌اند. از این جهت امکان ندارد، او مادر کودکی باشد که در فاصله سه یا چهار سال پیش از حادثه کربلا به دنیا آمده باشد. این مسأله تنها در یک صورت قابل حل است که بگوییم شاه زنان کسی غیر از شهربانو مادر امام سجاد (علیه السلام) است.

 

خاستگاه تربیتی

حضرت رقیه (علیهاالسلام) در خانواده‏ای پرورش یافت که پدر، مادر و فرزندان آن، همگی به عالی‏ترین فضیلت‏های اخلاقی و پارسایی آراسته بودند. افزون بر آن، فضای دل‏انگیز شهر پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) که شمیم روح فزای رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله)، امام علی (علیه‏السلام) و حضرت فاطمه (علیه‏السلام) هنوز در آن جاری بود و مشام جان را نوازش می‏داد، در پرورش او نقشی بزرگ داشت. او در خانواده‏ای رشد یافت که همگی سیراب از زلال معرفت امام حسین(علیه‏السلام) بودند؛ خانواده‏ای که از بزرگ‏ترین اسطوره‏های علم و ادب و معرفت و ایثار مانند زینب کبری (علیهاالسلام)، اباالفضل العباس(علیه‏السلام)، علی بن الحسین (علیه‏السلام)، علی اکبر (علیه‏السلام) و… تشکیل شده بود.

حضرت رقیه (علیهاالسلام) در مدت عمر کوتاه خود در دامان این بزرگواران، به ویژه پدر گرامی‏اش امام حسین (علیه‏السلام) پرورش یافت و با وجود همان سن کم، به عنوان یکی از زیباترین اسطوره‏های ایثار و مقاومت در تاریخ معرفی گردید.

 

نام‌گذاری زیبا

رقیه از «رقی» به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است. گویا این اسم لقب حضرت بوده و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است؛ زیرا نام رقیه در شمار دختران امام حسین (علیه السلام) کمتر به چشم می‏خورد و به اذعان برخی منابع، احتمال اینکه ایشان همان فاطمه بنت الحسین (علیه السلام) باشد، وجود دارد. در واقع، بعضی از فرزندان امام حسین (علیه السلام) دو اسم داشته‏اند و امکان تشابه اسمی نیز در فرزندان ایشان وجود دارد.

رقیه از «رقی» به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است. گویا این اسم لقب حضرت بوده و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است؛ زیرا نام رقیه در شمار دختران امام حسین (علیه السلام) کمتر به چشم می‏خورد و به اذعان برخی منابع، احتمال اینکه ایشان همان فاطمه بنت الحسین (علیه السلام) باشد، وجود دارد.

گذشته از این، در تاریخ نیز دلایلی بر اثبات این مدعا وجود دارد. چنانچه در کتب تاریخی آمده است: «در میان کودکان امام حسین (علیه السلام) دختر کوچکی به نام فاطمه بود و چون امام حسین (علیه السلام ) مادر بزرگوارشان را بسیار دوست می‏داشتند، هر فرزند دختری که خدا به ایشان می‏داد، نامش را فاطمه می‏گذاشت. همان گونه که هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علی (علیه السلام) وی را علی می‏نامید.»

 

اسیری حضرت رقیه

حضرت رقیه در واقعه عاشورا حدود سه یا چهار سال سن داشت که بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) و یارانش در عصر عاشورا به همراه دیگر زنان بنی‌هاشم توسط سپاه یزید به اسیری رفت.

اما داستان شهادت حضرت رقیه (علیها السلام). از درون خرابه‌های شام، صدای کودکی به گوش می‌رسید. همه آنهایی که در میان اسرا بودند، خوب می‌دانستند که این صدای رقیه(علیها السلام)، دختر کوچک امام حسین (علیه السلام) است. او حالا از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش را می‌گرفت. انگار که خواب پدرش را دیده بود. یزید دستور داد سر امام حسین (علیه السلام) را به دختر کوچک نشان دهند و او را ساکت کنند، اما وقتی حضرت رقیه (علیها السلام) و امام حسین (علیه السلام) باز هم به هم رسیدند، اتفاق جانسوزی افتاد.

و چنین شد که رقیه (علیها السلام)، هنگامی که سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد.

 

فرآوری: فاطمه زین الدینی

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

 

منابع: بهایی علاءالدین طبری

لهوف سید بن طاووس

چهل روز عاشقانه، محمدرضا سنگری

پایگاه فرهنگی هنری کربلا

مقاله ابوالفضل هادی منش


نقش معاویه در شهادت سید الشهداء علیه السلام

نویسنده: آیت الله سید علی حسینی میلانی

 

مقدمه

حادثه کربلا و شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام از مهم ترین قضایای تاریخی است که در عقائد مسلمین نقش به سزائی داشته و گستردگی ابعاد آن همواره برای دانشمندان و اندیشمندان شگرف بوده است.

به طور کلی می توان این حادثه را از سه جهت مورد بررسی قرار داد:

1- ریشه ها و علّت های رخ داد این حادثه؛

2- وقایع پیش آمده در حادثه ی کربلا؛

3- آثار و پیامدهای این حادثه درتاریخ اسلام و جوامع بشری

هرکدام از این جهات؛ ابعاد و زوایای مختلفی دارد که این نوشتار، بعضی از آن ها را بررسی خواهد کرد و از تحقیقاتی که صورت گرفته نتایجی را خواهد گرفت که می توان گفت تا به حال به آن پرداخته نشده است

این پژوهش از مهم ترین و قدیمی ترین مدارک و منابع دست اول تاریخی، حدیثی و تفسیری اهل تسنّن بهره گرفته و تنها در موارد اندکی از بعضی کتاب های مهم شیعه استفاده شده است.

گفتنی است که رجوع شیعیان به کتاب های اهل سنّت به دو دلیل است:

1- دفع شبهه ها و اتهام های اهل تسنّن که با استدلال به کتاب های آنان، به ناچار باید پاسخ را بپذیرند؛

2- برای این که همگان بدانند این اتفاقات و قضایا در کتاب های شیعه و سنی موجود است

ناگفته نماند که عالمان سنّی تمام قضایائی را که در تاریخ اهل بیت علیهم السلام اتفاق افتاده، نقل نکرده اند. به اعتقاد نویسنده، آنان در نقل خصوصیات دو قضیّه، قصور داشته یا مقصّرند؛

یکم: قضیه صدیقه طاهره سلام الله علیها

دوم: حادثه ی عاشورا. 

البته از سویی ما هر مطلبی را که در کتاب های آنان آمده، به طور کلّی صحیح نمی دانیم.

پس ما به این دلیل اسکات مخالفان مکتب شیعه، به کتاب های آنان مراجعه می کنیم؛ واِلاّ عالمان مذهب ما در نقل و حفظ حقایق زحمت های بسیار کشیده اند و نقل آنان برای ما مقدّم است.

امید است این تحقیق پذیرفته پژوهش گران و حقیقت جویان قرار بگیرد.

ولایت و جانشینی یزید وموانع آن

نقش معاویه در شهادت سیدالشهداء (سلام الله علیه) از دو جهت قابل بررسی است:


ادامه مطلب

مسلم بن عقیل

نامه های اهل کوفه :

اهل كوفه وقتی فهمیدند معاویه به به درك رسیده به یزید بدگویی كردند و فهمیدند كه حسین از بیعت امتناع كرده و به مكه كوچ نموده  شیعیان در كوفه در منزل سلیمان بن فرد خزائی انجمن كردند سلیمان گفت شما شیعان او و پدرش  هستید اگر می دانید كه او را یاری می كنید و با دشمنش جهاد می كنید به او نامه بنویسید و اگر سستی به خود راه می دهید او را فریب ندهید همگی بگفتند ما یاریش خواهیم كرد و خودمان را فدای او می كنیم (چقدر زیبا او را یاری نمودند؟)

نامه های اهل كوفه چندین بار با فرستادگانی به سوی امام ارسال شد یكی از آن فرستادگان كه از همه معروفتر است قیس بن مسهر صیداوی است تمام نامه ها در ماه رمضان به دست امام رسیدند حضرت نامه ها را خواند و از احوال مردم كوفه پرسید و فرستادگان گفتند همگی منتظر حضور شما هستند تا شما را یاری نمایند. امام سپس قیام نمود و میان ركن و مقام دو ركعت نماز خواند و از خداوند طلب خیر نمود و مسلم بن عقیل و قیس بن مسر صیداوی را خواست و پاسخ نامه ها را به ایشان داد و آنها را به عنوان سفیر اعزام به كوفه كرد و به مسلم فرمود تقوی پیشه كند و پاسخ نامه را مخفی دارد و اگر دید در كوفه مردم متفق و مورد اعتماد هستند به حسین (ع) زود خبر دهد.

نامه امام این گونه بود از (از طرف حسین بن علی (ع) به بزرگان مسلمین و مومنین اما بعد، به درستی كه هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله حنفی برای آخرین بار نامه های شما را به من رسانیدند و از مقصود شما مطلع شدم و گفتار همه شما این است كه ما امام نداریم و نزد ما بیا، شاید خداوند بوجود تو ما را به راه راست و حق متفق كند، من برادر و عموزاده خود مسلم بن عقیل را نزد شما فرستادم و دستور دادم كه حال شما را به من بنویسد اگر رای بزرگان و فاضلان شما چنان است كه نامه های شما دلالت دارند، بزودی نزد شما می آیم ان شاءالله به جان خودم امامی نباشد مگر كسیكه طبق قرآن حكم كند، عادل باشد و دین حق را اجراء كند و خود را وقف كرده باشد والسلام)

رفتن حضرت مسلم به کوفه :

مسلم بن عقیل نیمه ماه مبارك رمضان از مكه خارج و به سوی مدینه رفت و در مسجد رسول الله نماز خواند و با آشنایان خود وداع كرد و دو راهنما اجیر كرد و با آنها از بیراهه به سوی كوفه حركت كردند ولی متأسفانه راه را گم كردند و در هوای گرم عراق سخت تشنه شدند بالاخره راهنمایان از روی تشنگی مردند . مسلم بن عقیل به قیس بن مسمر نامه ای داد كه برای امام ببرد برای امام نوشت :

اما بعد، من از مدینه با دو راهنما روانه شدم و راه را گم و تشنگی بر ما غلبه كرد و آنها (راهنمایان) مردند و به دنبال آب رفتیم من از این پیشامد نگران شدم اگر صلاح بدانید مرا معاف كنید و دیگری را بفرستید.

امام پاسخ دادند : بعد از حمد خداوند، اما بعد نگران هستم كه از ترس اینكه تو را به آنجا فرستادم، استعفا خواسته باشی، به همان راهی كه دستور دادم برو والسلام.

مسلم حركت كرد و پنج سئوال به كوفه رسید و به روایتی منزل مختار و به روایتی دیگر منزل مسلم بن عوسحبه اسدی رفت و با شیعیان رفت و آمد می كردند وقتی نامه امام را مسلم خواند همه گریه كردند عابس بن ابی شبیب شاكری برخاست (بعد از حمد و ثنای خداوند گفت هر وقت مرا بخوانید اجابت می كنم و همراه شما با دشمنان نبرد می كنم و جلوی شما شمشیر می زنم تا به خدا برسم و جز ثواب چیزی نمی خواهم) سپس حبیب بن مظاهر برخاست و جملاتی اینچنین گفت روایت شده است هجده هزار نفر با مسلم بیعت كردند مسلم بن عقیل بیعت آنها را به امام گزارش كرد و دستور آمدن او را به كوفه اعلام كرد . شیعیان آنقدر نزد (مسلم بن عقیل رفتند ، تا ملاقاتش فاش شد خبر به گوش نعمان بن شبیر والی كوفه رسید. نعمان بالای منبر رفت و مردم را امر كرد كه از او حذر كنند و گفت من با كسی كه به جنگم نیاید جنگ ندارم ولی اگر شما به روی من بایستید بنده هم خواهم ایستاد ولی امید دارم كه جنگی پیش نیاید عمر بن سعد و چند نفر دیگر به یزید بن معاویه نامه نوشتند كه (مسلم بن عقیل به كوفه آمده و شیعیان حسین با او بیعت كردند اگر كوفه را می خواهی مردی قوی را حاكم كوفه كن چونكه نعمان بن بشیر مردی ناتوان است).

وقتی نامه ها به دست یزیدبن معاویه (لعنه ا..) رسید با مشورت معاونان ، عبیدالله بن زیاد را كه آن زمان حاكم بصره بود با حفظ سمت حاكم كوفه نمود و در نامه ای به ابن زیاد نوشت (مسلم بن عقیل را پیدا كن و او را از زندان ، تبعید و یا بكش) (عبیدلله بن زیاد نوه ابوسفیان است بنابراین زیاد برادر معاویه و یزید پسر عموی ابن زیاد است).

 

 

اعزام مسلم بن عقیل به كوفه


امام ( علیه السلام ) بین ركن ومقام دوركعت نماز خواند وازخدای متعال طلب خیرنمود و بعد مسلم بن عقیل احضار فرمود واو را ازدعوت اهالی كوفه واظهارات آنان آگاه ساخت ، پاسخ نامه اهالی كوفه را به دست اوسپرد تا به قصد كوفه حركت كند.
و به اوفرمود : من تو را بسوی مردم كوفه می فرستم وخدای متعال بزودی آنچه راكه میخواهد وبرای تومی پسندد ، انجام خواهد داد ، وامیدوارم كه من وتو در مرتبت ومنزلت شهیدان باشیم ، پس با استعانت ازخدا به طرف كوفه حركت كن وچون به كوفه رسیدی نزد موثق ترین اهالی كوفه منزل كن .
بهرحال حضرت مسلم درروزنیمه ماه مبارك رمضان ازمكه حركت كرد و در روز پنجم شوال وارد كوفه گردید ، و درخانه مختار بن ابی عبیده ثقفی منزل كرد .
چون شیعیان از ورود مسلم بن عقیل به كوفه آگاه شدند ، درخانه مختار به دیدن او رفتند و درآنجا اجتماع كردند ، ومسلم بن عقیل نامه امام حسین ( علیه السلام ) را برای افرادی كه به دیدن اوآمده بودند ، خواند وازآن گروه عظیم كه شدیداً تحت تأثیر پیام امام ( علیه السلام ) قرارگرفته بودند واشك می ریختند هجده هزار نفربامسلم بیعت كردند .
چون این تعداد ازمردم با مسلم بیعت كردند و مسلم بن عقیل به پیروزی این قیام الهی اطمینان پیداكرد ، طی نامه ای برای امام ( علیه السلام ) نوشت كه هجده هزار نفر ازمردم كوفه با من بیعت كردند وازامام تقاضا نمود به محض وصول نامه به طرف كوفه حركت كند چرا كه مردم طالب اویند ونسبت به خاندان اموی علاقه ای ندارند.
نامه مسلم بن عقیل را كه نامه اهل كوفه نیزضمیمه آن بود قیس بن مسهر صیداوی وعابس بن ابی شیب شاكری برای امام (علیه السلام ) بردند.


شهادت مسلم بن عقیل در كوفه
ازسوی دیگر چون خبر ورود مسلم بن عقیل به كوفه و بیعت چشمگیرمردم با او به یزید رسید سخت برآشفت و طی فرمانی حكومت كوفه و بصره را به عبید الله بن زیاد كه درآن وقت والی بصره بود واگذار كرد و به او دستور داد كه به كوفه عزیمت كرده ومسلم بن عقیل را پس ازدستگیری كشته یا تبعید نماید .
عبیدالله ابن زیاد به محض ورود به كوفه وتكیه زدن برمسند حكومت برای زهر چشم گرفتن ازمردم كوفه دستور دستگیری وبازداشت وكشتار جمعی از سرشناسان كوفه را صادر كرد تا روحیه انقلابی مردم را متزلزل كرده وهوای قیام راازسرآنها بیرون كند. كه درنتیجه این تهدید و ارعابهای او وضع كوفه دگرگون شده ومردم ازاطراف مسلم پراكنده شدند و او را تنها وغریب رها كردند.
حضرت مسلم شب آخر را درخانه پیرزنی بنام طوعه سپری كرد . درنیمه های شب پسرطوعه به خانه بازگشت و چون ازحضور مسلم درمنزل خود خبردار شد برای دست یافتن به جایزه ای كه ابن زیاد برای دستگیری مسلم تعیین كرده بود ، عبدالرحمن بن محمدبن اشعث را از جایگاه مسلم باخبر ساخت كه پس ازمحاصره منزل طوعه توسط مأموران حكومتی وجنگ وگریز سخت ، توانستند مسلم( علیه السلام ) را اسیر نمایند.
سرانجام حضرت مسلم بن عقیل در روز هشتم ماه ذیحجه سال 60 هجری به شهادت رسید وبه دستورابن زیاد سر از بدنش جدا نموده و به دمشق نزد یزید فرستادند و بدنش را نیزبه دار آویختند.
ازسوی دیگر امام حسین ( علیه السلام ) پس از چهارماه و پنج روز اقامت درمكه مكرمه درروز سه شنبه هشتم ذیحجه (همان روزی كه مسلم بن عقیل دركوفه به شهادت رسید ) ازمكه بسوی عراق حركت نمودند .
حركت امام حسین ( علیه السلام ) زمانی بود كه به ایشان خبررسید یزید لشكری را به فرماندهی عمروبن سعد بن عاص به مكه گسیل داشته واو را امیرالحاج قرار داده و به اوتأكید كرده كه هرجا حسین ( علیه السلام ) را بیابد بی درنگ او را به شهادت برساند .
و ازطرف دیگرامام ( علیه السلام ) مطلع شده بود كه سی نفر از مزدوران یزید جهت ترور ایشان به مكه اعزام شده اند .
وقتی امام ( علیه السلام ) ازتوطئه شوم یزید باخبر شد ، برای حفظ حرمت خانه خدا ، پس ازانجام طواف وسعی بین صفا ومروه وتبدیل حج به عمره مفرده تصمیم به خروج ازمكه مكرمه گرفت .
فرزندان و برادران و برادرزادگان واكثر اهل بیت(علیهم السلام) ، امام ( علیه السلام ) را همراهی می كردند.

 

شهادت حضرت مسلم :

او در برابر دشمن در كوچه های كوفه سر گردان شد و نمی دانست كجا برود تا اینكه رسید به در خانه زنی به نام طوعه كه كنیز اشعث بن قیس بود و او آزاده شده بود و فرزندی به نام بلال داشت مسلم به او سلام كرد و از او طلب آب كرد زن به او آبی داد و از او پرسید سیراب شدی؟ گفت بله گفت برو به خانه ات و 3 بار تكرار نمود و وقتی دید مسلم نمی رود گفت خوب نیست مقابل خانه من می نشینی مسلم فرمود من در اینجا خانه ای ندارم آن زن تا فهمید او مسلم بن عقیل است از او پذیرائی نمود . طولی نكشید كه پسرش بلال آمد از اینكه مادرش در اتاق دیگری زیاد رفت و آمد می كند مشكوك شد بعد از اصرار ، مادرش گفت مسلم بن عقیل بما پناهنده شده و از او قول گرفت این راز را مخفی نگهدارد. ابن زیاد وقتی دید اطراف كاخ خالی شد به مسجد رفت و دستور داد كه جار بزنند هر كس به مسجد نیاید خونش مباح است. مسجد پر از جمعیت شد و بعد از نمار گفت خون هر كس كه او را در خانه اش پناه دهد حلال است  و هر كس او را نزد من بیاورد جایزه خواهد گرفت و به حصین بن نمیر رئیس پاسبانان گفت كوچه ها را ببند و خانه ها را بازرسی كند بلال با واسطه پیش محمد بن اشعث رفت محمد ابن اشعث هم به ابن زیاد گفت به همراه ابن زیاد گروهی 60 نفری را همراه محمدبن اشعث راهی منزل طوعد نمود مسلم بن عقیل وقتی شیهه اسبان را شنید جامه جنگ پوشید و به طوعه گفت تو نیكی خود را به پایان رساندی و بهره و شفاعت خود را از رسول الله انشاء الله گرفتی و من دیشب عمویم حضرت علی را خواب دیدم و فرمودند تو فردا پیش من می آیی.

مسلم بن عقیل با آنها جنگ را شروع نمود و به روایتی 42 نفر را به درك فرستاد خبر به ابن زیاد رسید و به محمدبن اشعث گفت ما تو را فرستادیم تا یك مرد را برای ما بیاوری محمدبن اشعث گفت ای امیر به خیالت مرا دنبال یكی از تره فروشهای كوفه فرستادی؟ مگر نمی دانی كه مرا دنبال شیری درنده فرستاده ای . ابن زیاد دست به مكر و نیرنگ زد و به محمدبن اشعث گفت او را امان بده تا بر او دست یابی. محمدبن اشعث به مسلم گفت تو در امانی دیگر نجنگید  مسلم فرمود چه اعتمادی به امان عهد شكنان نابكار است تا اینكه مردی از پشت، نیزه ای به او زد و ایشان نقش زمین گشتند و اسیرش نمودند در تاریخ آمده از ناتوانی او را سنگباران كردند تا خسته شد. مسلم به محمدبن اشعث گفت گمان می كنم تو از امان من، عاجز هستی لذا از تو خواهشی دارم كسی را نزد امام حسین (ع) بفرست و به او خبر بده كه نیاید زیرا آنها همگی ، یاران پدرت می باشند كه از دست آنها، آرزوی شهادت می كرد.

محمدبن اشعث قسم خورد این پیغام را برساند محمد بن اشعث كسی را راهی نمود و پیغام اسارت و شهادت مسلم را رساند. امام فرمودند هر چه مقدر است می شود و فساد امت را به حساب خداوند می گذاریم. محمدبن اشعث مسلم را به قصر برد و نزد ابن زیاد رفت . مسلم آبی خواست برایش آوردند جام را گرفت كه بنوشد جام پر از خون شد . سه بار جام را عوض كردند تا اینكه دفعه سوم دندانها ثنایای حضرت مسلم در جام افتادند و دوباره پر از خون شد مسلم گفت الحمدالله اگر قسمت من بود نوشیده بودم. مسلم را به نزد ابن زیاد بردند ولی به او سلام نكردند مسلم گفت وصیتی دارم و رو به عمر بن سعد وقاص كه از خویشان او بود، رو كرد و  به او گفت من در كوفه هفتصد درهم قرض گرفتم آن را به حساب دارائی خودم در مدینه بپرداز و جسد مرا از ابن زیاد بگیر و به خاك بسپار و كسی را نزد حسین بفرست كه او را برگرداند عمر بن سعد وصیت او را به ابن زیاد گفت ابن زیاد گفت وصیت او را به همگی انجام بده ولی درباره جسد او، وصیتش را نمی پذیرم . مسلم را به بالای قصر بردند مسلم استغفار نمود ابتدا سرش را بریدند . كشنده او بكیربن حمران بود. سرش را از بالای قصر به پائین انداختند و سپس بدن مباركش را . سپس هانی بن عروه  را به بازار بردند و دست بسته گردن زندند هانی وقتی در قصر اسیر بود 4 هزار زره پوش و 8 هزار پیاده دنبال او و مطیع او بودند و به روایتی دیگر هم پیمانان او 30 هزار نفر قید شده است ولی در این موقع همه از ترس پاسخ یاری او را نداند) هانی بن عروه در سن 89 سالگی شهید شد و پیامبر را درك كرده بود سپس ابن زیاد سر هر دو  را برای یزید فرستاد و نامه تشكری از یزید دریافت كرد مسلم بن عقیل روز چهارشنبه (شب عرفه) نهم ذی الحجه سال 60 به شهادت رسید و همان روز امام حسین (ع) از مكه به كوفه حركت كرد.

مسلم اول شخصی بود كه از بنی هاشم سرش را جدا كردند و بدنش را به دار آویختند و اول سری بود كه به دمشق فرستاده شد.

وقتی خبر شهادت مسلم و هانی به امام رسید ایشان استرجاع گفتند (انالله و انا الیه راجعون) و برای هر دو رحمت خداوند را خواستند و مسلم بن عقیل روز 8 ذی الحجه سال 60 خروج كرد و روز عرفه 9 ذی الحجه به شهادت رسید ، هنگام حركت به سوی عراق، خانه خدا را در مكه طواف نمودند و سعی میان صفا و مروه نمود و محل شد و آن را حج عمره قرار داد چون همان روز حركت كه موجب حركت امام از مكه به سوی عراق شد.

عمربن سعید بن عاص با قشون بسیاری به مكه آمد و از طریق یزید حاكم مكه شد و از یزید بیست و سه دستور داشت كه اگر حسین در برابر او ایستادگی كرد با او بجنگد و او را به قتل برساند.


«فقامت زینب بنت علی ـ علیه السّلام ـ و قالت: الحمد لله رب العالمین، و صلی الله علی محمد و آله اجمعین. صدق الله کذلک یقول: «ثم کان عاقبة الذین اساءا السوی ان کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤون» (سورة روم، آیة 10). اظننت یا یزید ـ حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاماء ـ ان بناء علی الله هواناً و بک علیه کرامة!! و ان ربک لعظیم خطرک عنده!! فشمغت بانفک و نظرت فی عطفک، جذلا مسرورا، حین رایت الدنیا لک مستوسقة، و الامور متسقة و حین صفالک ملکنا سلطاننا، فمهلا مهلا، انیست قول الله عزوجل: «و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین» سوره ‌آل عمران، آیة 178.


امن العدل یابن الطلقاء تخدیرک اماء ک و نساءک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟! قد هتکت ستورهن، و ابدیت وجوهَهُنَّ، تحدوبهن الاعداء من بلد الی بلد، و یستشرفهن اهل المنازل و المناهل، و یتصفح وجوههن القریب و البعید، و الدنی و الشریف، لیس معهن من رجالهن ولی، و لا من هماتهن حمی، و کیف ترتجی مراقبة من لفظ فوه اکباد الاذکیاء، و نبت لحمد بدماء الشهداء؟! و کیف یستظل فی ظللنا اهل البیت من نظر الینا بالشنف و الشنآن و الإحن و الاضغان؟! ثم تقول غیر متاثم و لامستعظم: فاهلوا استهلوا فرحا. ثم قالوا: یا یزید لا تشل.

منتحیاً علی ثنایا ابی عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید شباب اهل الجنة تنکتها بمخصرتک. و کیف لا تقول ذلک، و قد نکات القرحة، و استاصلت الشافة، باداقتک دماء ذریة محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ و نجوم الارض من ‌آل عبدالمطلب؟! و تهتفُّ باشیاخک، زعمت انک تنادیهم! فلترون و شیکاً موردهم، و لتودن انک شللت و بکمت و لم تکن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت. اللهم خذ بحقناه و انتقم ممن ظلمنا، و احلل غضبک بمن سفک دماءنا و قتل حماتنا.

فوالله مافریت الاجلدک و لا حززت الا لحمک، و لتردن علی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ بما تحملت من سفک دماء ذریتة و انتهکت من حرمته فی عترته و لحمته و حیث یجمع الله شملهم ویلم شعشهم و یاخذ بحقهم «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» و حسبک بالله حاکماً، و بمحمد خصیماً و بجبرئیل ظهیراً، وسیعلم من سول لک و مکنک من رقاب المسلمین، بئس للظالمین بدلا و ایکم شر مکاناً و اضغف جنداً.


ادامه مطلب

گریه بر امام حسین (ع)

آیا گریه بر امام حسین (ع) تاثیر در اخلاق و رفتار شخص دارد؟

اولا : عظمت مقام حضرت سید الشهداء بیش از آن است که در فکر و اندیشه کوتاه ما قرار گیرد ، امام حسین (ع) در روز عاشورا از تمام هستی خود در راه پروردگار گذشت و هر آنچه را که داشت در طبق اخلاص تقدیم پروردگار متعال نمود ، و جای تعجب نیست خدایی متعال نیز هر آنچه را که بخواهد در اختیار حضرت سید الشهداء بگذارد هرچه بودت داده ای در راه ما هرچه دارم می دهم در راه تو بنابراین هیچ استبعادی ندارد و جای هیچگونه تردیدی نیست که از برکت اشک بر اباعبدالله الحسین (ع) گناهان گریه کنندهگان مورد آمرزش قرار گیرد و حتی شخصی بهشتی گردد ثانیا : حضور در مجالس ائمه (ع) مورد سفارش آن بزرگوران است ، چنانکه امام رضا (ع) می فرماید : خدا رحمت کند کسی را که در مجلسی بنشیند که امر ما در آن زنده می شود . حضور در مجالس ائمه (ع) انسان را مشمول رحمت الهی می سازد ، مجلس تذکر و موعظه است و انسان را از غفلت بیدار می کند و او را به فکر چاره و اصلاح اعمال و رفتار گذشته اش سوق می دهد .

برگرفته از پایگاه عرفان


حضور حضرت امام حسین علیه السلام در لحظه مرگ‏

زمانى كه در شهر مقدس قم مشغول تحصیل علوم اسلامى و معارف‏ اهل بیت علیهم السلام‏ بودم، گاهى براى دیدن پدر و مادرم به تهران مى‏آمدم.

در این رفت و آمد با یكى از دوستان شهید، مجاهد فى سبیل اللّه نواب صفوى آشنا شدم و به وسیله او به جمعى پیوستم كه تعدادى از آنان به حق از اولیاى خدا و بندگان خاص حق بودند و پیوستن به آن جمع براى من كه در سنین جوانى بودم بركات معنوى فراوان داشت و در تربیت و رشد معنوى و حالاتم بسیار مؤثر بود.

آن جمع مردمى با كمال، مؤمن، دانا، عاشق‏ اهل بیت علیهم السلام‏ و در گریه و سوز و گداز براى مصایب آل محمّد علیهم السلام كم نظیر بودند. یكى از آنان انسان باكرامت و بزرگوارى به نام حاج غلام على قندى بود.

روزى مرا به خانه‏اش دعوت كرد، اتاقى را به من نشان داد و گفت این اتاق را مدت‏ها در اختیار نظام رشتى كه از منبرى‏هاى والاقدر و داراى سوز و حال كم نظیر بود، قرار داده بودم.

نظام كه پس از فوت همسرش با تنها دخترش مى‏زیست در این اتاق زندگى مى‏كرد، او وقتى منبر مى‏رفت و براى مردم ذكر مصیبت مى‏نمود كسى چون خودش گریه نمى‏كرد و ناله نمى‏زد.

روز پایان عمرش در همین جا وضو گرفت و دخترش را خواست و گفت:

دخترم كنار من بنشین و دست در دست من بگذار، هنگامى كه دستت را فشردم به سرعت مرا بلند كن، زیرا ارباب باوفایم حضرت امام حسین علیه السلام به بالینم مى‏آید و من مى‏خواهم نسبت به آن بزرگوار اظهار ادب كنم!

دختر مى‏گوید: كنار پدر نشستم و دست در دستش گذاشتم، چون دستم را فشرد به سرعت او را از میان رختخواب بلند كردم، مشاهده كردم با دنیایى ادب گفت: آمدى، «السلام علیك یا ابا عبداللّه!» و سپس با حالتى خوش جان داد و از دنیا رفت.

از خاطرات استاد انصاریان برگرفته از پایگاه عرفان


السلام علیک یا ابا عبدالله

آیا سینه زدن و گریه در زمان پیامبر وجود داشت همانطور که ما در این زمان برای آقا ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) سینه زنی و گریه داریم؟

بدون شک در زمان شهادت شهدای صدر اسلام مجلس عزا و سوگواری وجود داشته است و عزاداری و گریه حضرت رسول خدا(ص) بر بدن عمویش حمزه سید الشهداء در تمام کتابهای شیعه و سنی آمده است که وقتی خانواده های شهدای احد هر کس برای شهید خودش عزاداری می کرد رسول خدا به منزل عمویش حضرت حمزه(ع) تشریف بردند و در آنجا مشغول عزاداری و گریه بر حضرت حمزه(ع)و وقتی علت را از آنحضرت پرسیدند که چرا به خانه حمزه تشریف آوردید آنحضرت فرمود:
«فان عمی حمزه فلا یباکی له» همانا عموی شهیدم حضرت حمزه (ع) گریه کنی در خانه ندارد و من گریه کن عمویم هستم.
و پس از شهادت حضرت امام حسین علیه السلام امامان و پیشوایان دینی ، ما را امر و توصیه بر اقامه عزای سید و سالار شهیدان نموده اند و نحوه عزادای را به دست خود مردم سپرده اند و هر قوم و طایفه ای همانطور که رسم محلی خودش هست و برای عزیزانش عزاداری می کند برای سید و سالار شهیدان هم عزاداری می کند و سینه زدن بهترین نوع عزاداری است که تمام اقوام و قبیله ها آن را پذیرفته و هیچ عالم و مجتهدی با او مخالفت نکرد، بلکه خود مجتهدین نیز در صف سینه زنها حاضر و به سینه زنی مشغول می شوند و خود این سیره و روش همیشگی و جاری در بین مسلمانان بهترین دلیل و مجوز شرعی برای سینه زنی می باشد و هیچ معصومی ما را از آن منع نکرده و اگر سینه زدن کار ناشایستی بود باید حداقل یک امام یا یک پیشوا دینی و مذهبی مردم را از آن نهی می کرد .

برگرفته از پایگاه عرفان


عباس ، آموزگار وفا

العطش ! ... العطش ! ...
اینك تهیه مقدارى آب براى خیمگاه و كودكان حسین ، ضرورى به نظر مى رسد و این كار به عهده ((عباس )) - فرزند على ، امیرالمؤ منین - است ، قبلاً یك بار عباس و عده اى از یاران به فرات حمله برده اند و پس از یك برخورد و درگیرى مسلحانه با نگهبانان ، به آب دست یافته و اردو را سیراب كرده اند.
(1)
در خیمه هاى كاروان حسین ، از كودك شیرخوار گرفته تا بیمار و زنان و دختران بى پناه ، محاصره شده ، شب را با گرسنگى و تشنگى به صبح آورده اند. لبهایشان از عطش خشك شده ، با چهره هایى رنگ پریده و صداهایى نازك و ضعیف و گرفته در رنج هستند. شیر در پستان مادرها خشكیده است و طفل شیرخوار امام ، در خیمه از فرط تشنگى به حال بیهوشى افتاده است . بعضى از كودكان ، چنان از تشنگى بى تابند كه شنها را از زمین كنار مى زنند و جامه ها را بالا زده ، سینه ها را بر جاى نمناك مشكهاى آب در زمین مى گذارند تا خنك شوند. اضطرابى عجیب بر صحنه حاكم است . تشنگى از یك سو، هیاهوى جنگاوران و صداى گام اسبها و فریادها و غرش ها از دگر سو، همه عواملى است كه موقعیت را دردناكتر مى كند و بر اضطراب و تشویش دل بچه ها و زنان مى افزاید. هیاهویى كه از جبهه دشمن شنیده مى شود از خودشان نیست ، بلكه اینان چون طبل میان تهى ، خود، بى اراده و بى شعور و بى شرف اند و این چوب تطمیع حكومت شام است كه به صداشان درآورده است .
در خیمه ها تشنگى بیداد مى كند. تشنگى ! تشنگى ! درون خیمه ها اگر لبى تر مى شود، نه با آب سرد، بلكه با اشك گرم است و سرها بر سینه ماتم مى افتد و كوه كوه اندوه و رنج ، بر دل كودكان مى ریزد، گرچه این صحنه ها براى قلب مهربان و دردپرور حسین ، بسى رنج آور و ناراحت كننده است ولى دردى بزرگتر امام را رنج مى دهد. درد امت در بند كشیده شده اسلام ، درد اسارت توده مردم در چنگ حكومت استعداد كُشِ استثمارگر مردم فریب ((یزید))، درد كوتاه فكرى امت ، درد نیاز نهال اسلام به خونهاى گرم و تازه و جهادهاى مداوم تا چون پتكى بر مغز به خواب رفته مردم ، فرود آید و بیدارى و تكان و آگاهى بیاورد و به آنان بفهماند كه دنیا دست كیست و در پشت چهاردیوارى خانه هاتان و سیمهاى خاردار شهرها و مرزهاتان چه خبر است ؟ و شما مردم ، چنان به ((زندگى )) مشغول شده اید كه از هیچ جا و هیچ چیز خبر درستى ندارید. این دردها و بسى دردهاى دگر، امام را چنان بى تاب مى كند كه درد عطش بچه هاى خود و بى سر و سامان شدن دودمان خویش را به هیچ مى گیرد. عنان اسب را آرام مى پیچد و كنار چادرش ‍ ایستاده ، مى گوید:


ادامه مطلب

یكی از علمای برجسته اهل تسنّن‌، علاّمه و مورّخ بزرگ، عبد‌الحمید‌بن محمدبن حسین‌بن ابی‌الحدید مدائنی،‌ معروف به «ابن ابی‌الحدید» است، كه یكی از آثار مهم و معروف او «شرح نهج‌البلاغه» می‌باشد (كه اخیراً در بیست جلد چاپ شده است)، او در سال 655 هـ .ق در بغداد درگذشت.

وی در جلد ششم شرح نهج‌البلاغه خود، پس از آن‌كه ماجرای آشوب بعد از رحلت رسول خدا‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ را بیان می‌كند و اقرار می‌كند كه عمر همراه گروهی به خانة فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ هجوم آوردند، و فریاد فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ بلند شد كه از خانه‌ام دور گردید ...و نیز به نقل از صحیح بخاری و صحیح مسلم، تصریح می‌كند كه:

«فَهَجَرَتْهُ فاطمَةُ وَ لَمْ تُكَلِّمْهُ فی ذلِكَ حَتّی ماتَتْ، فَدَفَنَها عَلِیُّ لَیْلاً وَ لَمْ یُوذَنْ بِها اَبابَكْر : فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ از ابوبكر دوری كرد، و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت، و علی‌ـ علیه السّلام ـ فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ را شبانه به خاك سپرد،‌ و موضوع را به ابوبكر اطلاع نداد».[1]

در عین حال برای حفظ آبروی عمر و ابوبكر، به توجیه پرداخته و چنین می‌گوید:

«فَاِنَّ هذا لو ثبت انّه خطا، لم یكن كبیرة بل كان من باب الصّغائر التی لاتقتضی التَبرّی، و لا توجب زوال التّولّی»

«اگر ثابت شود كه این برخورد (عمر و ابوبكر با فاطمه) خطا و گناه از آن‌ها بود، ولی گناه كبیره نیست، بلكه از گناهان صغیره‌ای است كه موجب بیزاری از آن‌ها،‌ و قطع دوستی با آن‌ها نخواهد شد!!»

حال سؤال این است كه: براستی هجوم آوردن به خانة حضرت زهرا‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ و یا دستور به هجوم دادن، و آن حضرت را ناراحت كردن، در حدّی كه تا آخر عمر، از ابوبكر و عمر، روی گردانید، و با آن‌ها سخن نگفت، گناه صغیره است؟!

اگر ابن ابی‌الحدید می‌گفت: اصل حادثه نزد ما ثابت نیست،‌ خیلی تعجّب نمی‌كردیم، ولی او كه اقرار به صحّت حادثه دارد، چگونه چنین سخنی گفته است؟ آیا او فرق بین گناه كبیره و صغیره را نمی‌دانست؟

مگر نه این است كه ابن ابی‌الحدید،‌ خودش نقل كرده،‌ و علمای دیگر اهل تسنّن نیز نقل كرده‌اند كه : پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ در شأن فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ فرمود:

«اِنَّ اللّهَ یَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ وَ یَرْضِی لِرِضاها : خداوند به خاطر خشم فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ خشم می‌كند،‌ و به خاطر خشنودی او خشنود می‌گردد»، و نیز فرمود:

«فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی، مَنْ آذاها فَقَد‌ْ آذانِی وَ مَنْ آذانِی فَقَدْ آذَی‌اللّه َ: فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ پارة تن من است، كسی كه او را بیازارد، مرا آزرده است، و كسی كه مرا بیازارد، خدا را آزرده است».[2]

بنابراین قطعاً آن دو نفر، فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ را آزردند، و آزردن فاطمه و خشمگین كردن او موجب آزردن و خشم خدا و رسول است، بنابراین آیا براستی در عین حال، آزردن فاطمه‌ـ سلام‌اللّه علیها ـ گناه صغیره است؟! اگر این،‌ گناه، صغیره است پس گناه كبیره چیست؟

مگر خداوند در قرآن نمی‌فرماید:

«ِانَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِی الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ وَ اَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً : كسانی كه خدا و رسول او را اذّیت كنند، خداوند در دنیا و آخرت آن‌ها را لعنت فرمود، و برای آن‌ها عذابی خوار كننده آماده نموده‌است»؟! (احزاب ـ 57)

ـ تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل.[3]


[1]. شرح نهج‌‌‌‌ البلاغه ابن ابی‌‌ الحدید، ج 6، ص 46 و 47.

[2]. صحیح بخاری، ط‌ دارالجیل بیروت،ج 7، ص 47، و ج 9، ص 185. و مدارك دیگر در كتاب فضائل الخمسه، ج 3، ص 190.

[3]. یكصد و یك مناظره، محمد محمدی اشتهاردی، ص 239.


مرحوم آیة العظمى سید محمد كوهكمرى ، معروف به آیة اللّه حجّت از مراجع تقلید بود كه در سوم جمادى الاول سال 1372 قمرى در قم از دنیا رفت و قبرش در حجره اى واقع در غرب مسجد مدرسه حجتیه است و این مدرسه عظیم از آثار اوست .
آیة اللّه حجّت در اخلاص و تواضع و ساده زیستى ، كم نظیر بود.
روزى كه در آستانه احتضار قرار گرفت ، به حاضران گفت :
((
براى من مقدارى تربت سیدالشهدا بیاورید)).
مقدارى تربت حاضر كردند و با آب قاطى نمودند و لیوان را به ایشان دادند.
آیة اللّه حجّت آن لیوان را به دست گرفت و نزدیك لب آورد و گفت :
((آخرُ زادى من الدنیا تربة الحسین علیه السلام :
آخرین توشه من از دنیا تربت حسین علیه السلام است
))
.
آنگاه آب را نوشید و سپس شهادتین را بر زبان جارى كرد و در حالى كه رو به قبله بود، در همان حال به جوار رحمت حق پیوست


نوحه سرایى حضرت زكریا

حضرت زكریا (ع ) از پروردگار متعال خواست كه اسماء خسمه پنج تن آل عبا (علیهم السلام ) را به او بیاموزد. جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و اسم پنج تن (علیهم السلام ) را به او یاد داد.
وقتى كه حضرت زكریا (ع ) اسم حضرت محمد(ص ) و فاطمه (علیهاالسلام ) و حسن (ع ) را مى فرمود، هم و غم او برداشته مى شد و اندوهش بر طرف مى گشت ، ولى وقتى كه اسم حضرت حسین (ع ) را فرمود، گریه گلوگیر او مى شد و پشت سر هم نفس مى زد.
روزى فرمود: خداوندا چرا من وقتى اسم آن چهار حضرت را مى برم با نام آنها غم و غصه ام بر طرف مى شود ولى تا اسم حسین را مى برم اشك از چشمانم سرازیر مى شود. و نفسم منقطع و هیجانى مى شود؟!
خداوند تبارك و تعالى ، حضرت زكریا را از قصه امام حسین (ع ) با خبر كرد و روضه كربلا را براى آن حضرت تعریف كرد. و به او فرمود: كهیعص .كاف : اسم كربلااست .
هاء: هلاك عترت طاهره .
یاء: یزید قاتل ظلم كنند بر حسین (ع ).
عین : عطش حسین (ع ).
صاد: صبر حسین (ع ) بر مصائب .
وقتى كه حضرت زكریا (ع ) این كلمات را شنید، سه روز درب مسجد را بست و از رفت و آمد مردم به مسجد ممانعت نمود و مشغول گریه وزارى و مرثیه خوانى شد.

بحار الا نوار: 44، 223


گریه جبرئیل

یك روز عید حضرت امام حسن (ع ) و امام حسین (ع ) به حجره جدشان حضرت رسول الله (ص ) وارد شدند و فرمودند: یا جداّه امروز روز عید است و فرزندان عرب همه با لباسهاى رنگارنگ خود را آراسته اند و لباسهاى نو پوشیده اند و ما لباس نو نداریم و براى همین كار هم خدمت شما آمده ایم كه فكرى بحال ما كنید.
حضرت حال آنها را بررسى كرد و گریه اى نمود... تا آنجا كه دو قطعه لباس از بهشت كه به كمك حضرت جبرئیل (ع ) یكى براى امام حسن لباس سبز و دیگرى براى امام حسین (ع ) لباس سرخ آورد و آنها پوشیدند و خوشحال شدند حضرت جبرئیل وقتى این حالات را مشاهده نمود، گریه نمود.
حضرت رسول (ص ) فرمود: اى برادرم اى جبرئیل در یك مثل امروزى كه فرزندان من شاد و خرسند هستند، تو چرا گریه مى كنى و مهموم و مغموم و محزون هستى ؟!
ترا بخدا قسمت مى دهم كه اگر خبرى هست به من بگو و مرا از این ناراحتى برهان . حضرت جبرئیل فرمود: اى رسول خدا بدان اینكه براى دو فرزندت رنگ مختلف اختیار گردید. یكى حضرت حسن ناچار است زهر بنوشد و از شدت زهر رنگش سبز مى شود. و حضرت حسین را ذبح مى كنند و بدنش را با خونش خضاب مى كنند. در اینجا پیامبر (ص ) خیلى گریه كرد.

جان جهانیان به فداى تو یا حسین
باید گریست خون به عزاى تو یا حسین
باشد حدیث عشق تو بسیار سینه سوز
دنیا به ماتمند براى تو یا حسین

بحار الا نوار: 44، 245.


باب الحوائج

عالم ربّانى ((حاج شیخ مرتضى آشتیانى )) رضوان الله تعالى علیه فرمود: كه حجة الاسلام ((حاج میرزا حسین خلیلى طهرانى )) اعلى الله مقاله فرمود: خبر داد ما را شیخ جلیل و رفیق نبیل كه با همدیگر سر درس ((صاحب جواهر)) رضوان الله تعالى علیه حاضر مى شدیم .
یكى از تجار كه رئیس خانواده ((الكبّه )) بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤ دبى داشت ، والده اش علوّیه محترمه همین یك پسر را داشتند كه این هم مریض مى شود، بقدرى مرضش سخت مى شود كه به حال مرگ و احتضار مى افتد.
چشم و پاى او را مى بندند. پدرش از اندرون خانه به بیرون مى رود، و به سر و سینه مى زند مادر علویه اش به حرم مطهر ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) مشرف مى شود و از كلیددار آن آستان خواهش و تمنا مى كند كه اجازه دهد شب را تا صبح توى حرم بماند.
كلیددار اول قبول نمى كند، ولى وقتى خودش را معرفى مى كند و مى گوید: ((پسرم محتضر است و چاره اى جز توسل به ساحت مقدس ((حضرت باب الحوائج )) ندارم )) كلیددار قبول مى كند و به مستخدمین دستور مى دهد كه علویه را در حرم شب بیتوته كند.
((شیخ جلیل )) فرمود: بنده همان شب به كربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم ، همان شب كه بخواب رفتم ، در عالم خواب به حرم مطهر ((حضرت سیدالشهداء (ع ))) مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر ((حضرت حبیب بن مظاهر(ع ))) وارد شدم ، دیدم بالاى سر حرم ، زمین تا آسمان مملو از ملائكه هاست و در مسجد بالا سر ((حضرت پیغمبر (ص ) و حضرت امیرالمؤ منین على (ع ))) روى تخت نشسته اند. در همان موقع ملكى خدمت حضرت آمده فرمود: ((السلام علیك یا رسول الله )) سپس فرمودند: ((حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس (ع ))) فرمود: یا رسول الله پسر این علویه عیال ((حاجى الكبه )) مریض است و به من متوسل شده ، شما به درگاه خدا دعا كنید كه پروردگار او را شفا عنایت فرماید:
((حضرت رسول (ص ))) دستها را به دعا بلند كردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ این جوان رسیده و كارى نمى شود كرد. ملك رفت و بعد از چند لحظه دیگر آمد و پس از عرض سلام همان پیغام را آورد.
((حضرت رسول (ص ))) باز دستها را به دعا بلند كرده باز همان جواب را فرمودند: ملك برگشت .
یك وقت دیدم ملائكه اى كه در حرم بودند، یك مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله اى در بین شان بوجود آمد، گفتم چه خبر شده ؟! خوب كه نگاه كردم ، دیدم خود ((حضرت باب الحوائج (ع ))) كه با همان حالى كه در كربلا به شهادت رسیده اند دارند تشریف مى آورند، به ((حضرت رسول (ص ))) سلام كردند و بعد فرمودند: ((فلان علویه به من متوسل شده و شفاى جوانش را از من مى خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهید كه یا این جوان را شفا دهد و یا اینكه دیگر مرا ((باب الحوائج )) نگوئید.))
تا پیغمبر این حرف را شنید چشمان مباركشان پر از اشك شد و رو به ((حضرت امیر (ع ))) نمود و فرمودند: ((یا على )) تو هم با من دعا كن هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان كرده و دعا فرمودند، بعد از لحظه اى ملكى از آسمان نازل شد و به محضر مقدس ((حضرت رسول اكرم (ص ))) مشرف شده و سلام كرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالى سلام مى رساند و مى فرماید: ((ما لقب باب الحوائجى را از عباس نمى گیریم و جوان را هم شفا دادیم .))
من فورا از خواب بیدار شدم و چون اصلاً خبرى از این ماجرا نداشتم ، خیلى تعجب كردم . ولى گفتم : این خواب صادقه است و در آن حتما سِرّى هست .
وقتى كه برخاستم دیدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه ((حاجى الكبه )) براه افتادم .
وقتى وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را در میان خانه دیدم كه راه مى رود و به سر و صورت مى زند. به حاجى گفتم : چطور شده چرا ناراحتى ؟! گفت : دیگه مى خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت .
دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نكن ، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه اى هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب كنان مرا به اطاق جوان مریض و مرده اش برد، وقتى كه وارد شدیم بقدرت كامله حق جوان نشست و چشم بند خود را باز كرد.
حاجى تا این منظره را مشاهده كرد دوید و جوانش را بغل كرد.
جوان اظهار گرسنگى كرد، برایش غذا آوردند و خورد! گویا اصلاً مریض ‍ نبوده .

جمال حق ز سر تاپاست عباس
به یكتایى قسم ، یكتاست عباس (ع )
شب عشاق را تا صبح محشر
چراغ روشن دلهاست عباس (ع )
خدا داند كه از روز حوادث
امام خویش را مى خواست عباس (ع )
اگر چه زاده ام البنین است
ولیكن مادرش زهراست عباس (ع )
بنازم غیرت و عشق و وفا را
از آن دم علقمه تنهاست عباس (ع )
كه در دنیا بُوَدْ باب الحوائج
شفیع عاصیان فرداست عباس (ع )

 

 

الوقایع و الحوادث ، 3/42



خورشید خود را بالاى سر ماشین كشیده بود و باران گرما بر سرمان مى ریخت . بیابان سوزان و بى انتها در چشمهایمان رنگ مى باخت و به كبودى مى گرایید از دور هم ، چیزى دیده نمى شد، ناگاه ماشین ما كه از مشهد عازم تهران بود از حركت ، ایستاد، راننده كه مردى بلند و سیاه چرده بود با عجله پایین آمد و بعد از آنكه ماشین را براندازى كرد خیلى زود عصبانى و ناراحت به داخل ماشین برگشت و گفت : بله پنچر شد و آنگاه به صندلى ما كه در وسطهاى ماشین بود، آمد، به من چون سید بودم حرفى نزد. ولى رو كرد به حاج شیخ عباس قمى (ره ) و گفت : اگر مى دانستم تو را اصلا سوار نمى كردم از نحسى قدم تو بود كه ماشین ، ما را در این وسط بیابان خشك و برهوت معطل گذاشت ، یا الله برو پایین و دیگر هم حق ندارى سوار این ماشین بشوى .
البته راننده تا حدى تقصیر داشت . این طاغوت و حكومت ضد دین زمان بود كه تبلیغات ضد اسلام و روحانیت را بجایى رسانده بود كه عده زیادى از مردم قدم آخوند و روحانى را نحس مى دانستند و اگر گرهى در كارشان مى افتاد و آخوندى آنجا حضور داشت ، به حساب او مى گذاشتند.
مرحوم شیخ عباس بدون اینكه كوچكترین اعتراضى كند و حرفى بزند، بلند شد و وسایلش را برداشت و از ماشین پیاده شد. من هم بلند شدم كه با او پیاده شوم اما او مانع شد، ولى من با اصرار پیاده شدم كه او را تنها نگذارم اما او قبول نمى كرد كه با او باشم ، هر چه من پافشارى مى كردم ، او نهى مى كرد، دست آخر گفت فلانى راضى نیستم تو اینجا بمانى . وقتى این حرف را از او شنیدم دیدم كه اگر بمانم بیشتر او را ناراحت مى كنم تا خوشحال كرده باشم ، برخلاف میلم از او خداحافظى كرده سوار ماشین شدم ...
بعد از مدتى كه او را دیدم جریان آن روز را از او پرسیدم ؟ گفت : وقتى شما رفتید خیلى براى ماشین معطل شدم ، براى هر ماشینى دست بلند مى كردم نگه نمى داشت ، تا اینكه یك ماشین كامیونى كه بارش آخر بود برایم نگه داشت .
وقتى سوار شدم ، راننده آدم خوب و خون گرمى بود، و به گرمى پذیرایم شد و تحویلم گرفت ، خیلى زود با هم گرم شدیم قدرى كه با هم صحبت كردیم متوجه شدم كه او ((ارمنى )) است و مسیرش همدان است ، از دست قضا من هم مى خواستم به همدان بروم ، چون مدتها بود كه دنبال یك سرى مطالب مى گشتم و در جایى نیافته بودم فقط مى دانستم كه در كتابخانه مرحوم آخوند همدانى 
در همدان مى توانم آنها را بدست آورم ، به این خاطر مى خواستم به همدان بروم .
راننده با آنكه ارمنى بود آدم خوب و اهل حالى بود، من هم از فرصت استفاده كردم و احادیثى كه از حفظ داشتم درباره احكام نورانى اسلام ، حقانیت دین مبین اسلام و مذهب تشیع و... برایش گفتم . وقتى او را مشتاق و علاقه مند دیدم ، بیشتر برایش خواندم ، سعى مى كردم مطالب و احادیثى بگویم كه ضمیر و وجدان زنده و بیدار او را بیشتر زنده و شاداب كنم .
تا این كه به نزدیكهاى همدان رسیدیم ، نگاهم كه به صورت راننده افتاد دیدم قطرات اشك از چشمانش سرازیر است و گریه مى كند، حال او را كه دیدم دیگر حرفى نزدم ، سكوتى عمیق مدتى بر ما حكمفرما شد هنوز چند لحظه اى نگذشته بود كه او آن سكوت سنگین را شكست و با همان چشم اشك آلود گفت :
فلانى این طور كه تو مى گویى و من از حرفهایت برداشت كردم ، پس اسلام دین حق و جاودانى است و من تا به حال در اشتباه بودم . شاهد باش من همین الآن پیش تو مسلمان مى شوم و به خانه كه رفتم تمام خانواده و فامیلهایى كه از من حرف شنوى دارند مسلمان مى كنم .
بعد هم گفت :
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولى الله .

 

از بیانات امام خمینى ((ره )) به نقل از آیت الله شیخ على پناه اشتهاردى در درس ‍ اخلاقشان در مدرسه فیضیه

 

بله خدا را بنگرید كه چه مى كند، ماشین پنچر مى شود، راننده پیاده اش ‍ مى كند، كامیونى مى رسد كه مسیرش همان جایى است كه او مى خواهد برود و از همه مهمتر آن ثواب را خداوند نصیبش مى كند كه از آن زمان به بعد از نسل و ذریه آن مرد هر كس به دنیا بیاید مسلمان است و ثواب و حسنه اش براى مرحوم حاج شیخ عباس قمى (ره ) مى باشد.


ولایت علی (علیه السلام)شرط قبولی اعمال

قال رسول ا...(صلی ا...علیه و آله)

 

«فَوَ الَّذی بَعَثَنی بِالْحَقِّ نَبِیًّا لَوْ جاءَ أَحـَدُكُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ بِأَعْمال كَأَمـْثالِ الْجِبالِ وَ لَمْ یَجىءَ بِوِلایَةِ

عَلِىِّ بْنِ أَبیطالب لاََكَبَّهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فِی النّارِ.»:

 

سوگند به خدایى كه مرا به حقّ برانگیخته، اگر یكى از شما در روز قیامت با اعمالى همانند

كوه ها بیاید، امّا فاقد ولایت و قبول حاكمیّت على بن ابیطالب باشد، خداوند او را به رو در آتش افكند

بحار الانوار ج 27 ص 171


عمرو عاص و رافت پیامبر(ص)

از دشمنان اسلام و زیرکان و حیله گران مشهور عرب، فاتح مصر و مشاور مخصوص معاویه در جنگ صفین بود،پدرش عاص بن وائل بن هاشم بن... قرشی سهمی، یکی از دشمنان و مسخره کنندگان رسول خدا بود که به ظاهر و علنی آن حضرت را اذیت می کرد که آیه «انا کفیناک من المستهزئین» (95 سوره حجردرباره او نازل شده است و همان است که در فوت ابراهیم پسر پیغمبر خوشحال بود و گفت: نبوت خاتمه پیدا می کند و محمد (ص) ابتر است و خداوند کوثر را نازل فرمود کهان شانئک هو الابتر» ای محمد (ص) بدرستی که دشمن تو، ابتر و مقطوع النسل است. برخی مفسرین معتقدند که این آیه در مورد خود «عمروعاص» نازل شده است.عمروعاص برای آزار پیامبر هفتاد بیت شعر سروده بود و کودکان مکه هنگامی که رسول خدا را می دیدند آن شعرها را با صدای بلند می خواندند و موجب ناراحتی و آزار پیامبر می شدند. از این رو رسول خدا چنین دعا فرمود:"خداوندا!عمرو مرا هجو کرده، ولی من شاعر نیستم و شاعری زیبنده من نیست تا پاسخش را به شعر بگویم. پس او را در برابر هر یک از حروف شعرش هزار بار لعنت کن."

هنگامی که نخستین گروه از مسلمانان برای گریز از آزار مشرکان، به حبشه هجرت کردند،.............


ادامه مطلب

جـاهای قشنـگی تو زنـدگی هـست....

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی:

 

 اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما

 

 دیگه برنمیگرده.

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی:

 

 رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از

 

 بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

 

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی:

 بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی:

 مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی:

 شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی:

 توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر دنیاست.

 

و بالاخره خواهی فهمید که :

 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

 یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.

 قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

 مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.

 و اندکی درد پشت "اشکالی نداره"


علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

 

 

از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف می کنند که هر چه دارند از کراماتی است که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم. یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود. او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت.

در یکی از  این شب ها که هوا هم بسیار گرم بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد.

عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید.


ادامه مطلب

حجاب فاطمی

بانوی بزرگوار اسلام كه مجسمه حجب و حیا، عفت و پاکدامنى و صدها خصلت خوب انسانى بوده است و در گفتار و رفتار بهترین الگوی برای زنان عالم است. بانویی كه نزدیكترین ترین حالت زن به خدا را زمانی می داند كه در دورن خانه باشد. در روایتی داریم كه پیامبر سۆال فرمود: در چه هنگامى زن به خداوند نزدیكتر است؟ولى اصحاب پیامبر نتوانستند به این سۆال وى پاسخ بگویند؛ هنگامى كه این سۆال به فاطمه سلام الله علیها عرضه شد، گفت: هنگامى زن به خداوند نزدیكتر است كه در كنج خانه‏ اش قرار داشته و از اختلاط با نامحرمان به دور باشد.چون این پاسخ به گوش رسول خدا رسید فرمود: همانا فاطمه پاره ‏اى از وجود من است.[1]

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به هنگام وصیت به همسر خود امیرمومنان علیه السلام می فرماید: ای پسر عمویم! تو هرگز مرا دروغگو و خیانت پیشه نیافتی و می دانی که در سراسر زندگی مشترکمان نسبت به تو نافرمانی نکرده ام

همچنین این بانوی عظیم الشان در پاسخ به پرسش رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم وقتی كه سوال می كند چه چیزى براى زن بهتر و نیكوتر است؟می فرماید: اینكه او مردى را نبیند، و مردى نیز او را نبیند.[2]

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در عمل نیز نمونه كامل عفاف و حجاب است. وقتی به فاطمه خبر می رسد كه ابوبكر یكسره بر منع فاطمه از فدك مصمم است، حضور همراه با عفاف و حجاب و خطبه شورانگیز حضرت زهرا یك نمونه روشن بر مدعای ماست. وقتى أبو بكر و عمر براى منع حضرت زهرا علیها السّلام از فدك همدست شدند و آن حضرت با خبر شد، مقنعه بر سر كشیده و پارچه‏اى بر سر انداخته و با چند تن از اطرافیان و زنان قوم خود به سوى مجلس أبو بكر حركت فرمود، جامه های او به طوری بلند بود كه گاهی زیر قدم زهرا قرار می گرفت و با كمال طمأنینه و آرامش و همچون رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله راه می ‏رفت، چون وارد مسجد شد أبو بكر با گروهى از جماعت مهاجر و انصار نشسته بودند. حضرت صدیقه كبری دستور داد بین او و مردم پرده ای بیاویزند، پس پرده اى زدند، و آن حضرت در پشت آن پرده جلوس فرمود، سپس آن حضرت آه دردناكی ‏از دل سوزان خود كشید و همه مجلس به گریه و ناله افتاده و یكپارچه اندوه و عزا شد، سپس آن حضرت اندكى صبر نمود تا مجلس آرام گشت سپس خطبه را آغاز فرمود...[3]

[1] -  بحار الأنوار، ج‏43، ص: 92

[2] - بحار الأنوار، ج‏43، ص: 84

[3] - ر.ك. بحار الأنوار ، ج‏29، ص: 216


تسبیح حضرت زهرا(ع)

از پنجمین معصوم, حضرت باقر العلوم(ع) روایت شده است که فرمود: «علی هیزم فراهم می کرد و آب از چاه می کشید. فاطمه گندم را آرد و آن را خمیر می کرد و نان می پخت.»(1) علی می فرمود: «فاطمه آن قدر با مشک آب کشید که اثر آن در سینه اش آشکار شد. آن قدر با دستانش آسیاب کرد که دستانش پینه بست. آن قدر خانه را جارو کرد که لباس هایش خاک آلود شد و آن قدر آتش در زیر دیگ روشن کرد که لباس هایش سیاه و دودآلود شده بود»(2)

با دستان غرق خون، خدمت پدر رسید، کمک کاری برای امور خانه درخواست کرد. پدر تسبیحی به او آموخت تا روحش آرامش یابد. 34 بار الله اکبر, 33 بار الحمدلله و 33 بار سبحان الله. (3)

باقر العلوم (ع) فرمود: «خداوند به چیزی برتر از تسبیح فاطمه زهرا(س) عبادت نشده است. اگر چیزی برتر از آن بود, هر آینه رسول خدا(ص) آن را به فاطمه(س)             می بخشید.(4)

امام صادق (ع ) فرمودند: تسبیح حضرت فاطمه زهرا(س ) در تعقیب هر نمازى در نزد

 من محبوب تر از هزار ركعت نماز در هر روز است(5)

 همچنین امام باقر (ع) می فرماید : هر کس تسبیح حضرت زهرا (س) را به جا آورد و

 پس از آن استغفار کند ، مورد مغفرت قرار می گیرد ، و آن تسبیح در گفتن صد عدد

 است و در میزان اعمال هزار ثواب دارد ، شیطان را دور ، و خدای رحمان را خشنود

 می نماید . (6)

1- بحار الانوار ج 43, ص 151.

2- عبدالرحیم موگهی، فاطمه زهرا(س)، یاس عصمت, ص 46.

3- بحارالانوار, ج 43, ص 85.

4- بحار/ ج 43/ ص 64

5- فروع کافی ، کتاب الصلاه ، ص343، ح15

6-وسائل الشیعه ، ج4 ، ص1023 ، ح3


مباهات حضرت علی به همسری فاطمه علیهماالسلام

مباهات حضرت علی به همسری فاطمه علیهماالسلام

شخصیت بزرگی چون علی علیه السلام به همسری فاطمه علیهاالسلام افتخار می‌كند و همسری با او را برای خود فضیلت و ملاك برتری بر دیگران و شایستگی پذیرش مسئولیت‌های سنگینی چون رهبری جهان اسلام می‌داند. برخی از موارد كه حضرت برای اثبات حقانیت خود به داشتن همسری فاطمه علیهاالسلام استناد فرموده‌اند عبارت است از:

* در پاسخ نامه‌ای به معاویه از جمله فضیلت‌ها و امتیازهایی كه حضرت به آن اشاره می‌فرمایند این است كه «بهترین زنان جهان از ماست و حمالة الحطب و هیزم كش دوزخیان از شماست.»(1)

* در جریان شورای شش نفره كه خلیفه دوم برای جانشینی خود تعیین كرده بود حضرت خطاب به سایر اعضا فرمود: «آیا در بین شما به جز من كسی هست كه همسرش بانوی زنان جهان باشد؟» همگی پاسخ دادند: نه.(2)

* در جریان سقیفه حضرت ضمن برشمردن فضایل و كمالات خویش و این‌ كه باید بعد از پیامبر، او رهبری و هدایت جامعه اسلامی را عهده‌دار شود به ابوبكر فرمود: «تو را به خدا سوگند می‌دهم! آیا آن كس كه رسول خدا او را برای همسری دخترش برگزید و فرمود خداوند او را به همسری تو [علی] در آورد من هستم یا تو؟ ابوبكر پاسخ داد: تو هستی. » (3)

1- بحارالانوار/ج41/ صص151و 224.

2- نهج البلاغه.

3- طبرسی/ احتجاج ج1/ ص123.


محاسبه اعمال در روایات‏

پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى‏فرماید:

حاسِبُوا أنْفُسَكُمْ قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا، وَ زِنُوها قَبْلَ أنْ تُوزَنُوا، وَ تَجَهَّزوا لِلْعَرْضِ الأْكْبَرِ. «1»

خودتان به حساب خود برسید قبل از این كه در دادگاههاى قیامت به حسابتان برسند. و خویش را وزن كنید تا معلوم شود چه اندازه بار معنوى دارید، قبل از این كه شما را با میزان‏هاى قیامت وزن نمایند. و براى برخورد به عرض اكبر و قیامت كبرى خود را آماه كنید.

حضرت امام كاظم علیه السلام فرمود:

لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسَبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ یَوْمٍ، فَإنْ عَمِلَ حَسَناً ازْدادَ اللَّهَ شُكْراً، وَ انْ عَمِلَ سَیِّئاً اسْتَغْفَرَاللَّهَ وَ

 تابَ إلَیْهِ. «2»

از ما نیست آن كه در هر روز به محاسبه خود برنخیزد؛ اگر نیكى انجام داده به شكر حق بیفزاید و اگر بدى انجام داده استغفار كند و از عمل زشتش بازگردد.

امام حسن مجتبى علیه السلام از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت مى‏فرماید:

لایَكُونُ الْعَبْدُ مُؤمِناً حَتّى یُحاسِبَ نَفْسَهُ أشَدَّ مِنْ مُحاسَبَةِ الشَّریكِ‏ شَریكَهُ، وَ السَّیِّدِ عَبْدَهُ. «3»

بنده، مؤمن نیست مگر آن كه از خودش حساب بكشد سخت‏تر از شریك از شریكش و مولا از عبدش.

امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش حضرت باقر علیه السلام نقل مى‏كند:

ما مِنْ یَومٍ یَأْتى عَلَى ابْنِ آدَمَ إلّا قالَ ذلِكَ الْیَوْمُ: یَابْنَ آدَمَ، أنَا یَوْمٌ جَدیدٌ وَ أنَا عَلَیْكَ شَهیدٌ، فَافْعَلْ بى خَیْراً،

 وَاعْمَلْ فِىَّ خَیْراً أسْهُلْ لَكَ فى یَوْمِ الْقیامَةِ، فَانَّكَ لَنْ تَرانى بَعْدَها ابَداً. «4»

هیچ روزى بر فرزند آدم نمى‏رسد مگر آن كه آن روز به انسان مى‏گوید: اى آدمیزاده، من روز جدیدى هستم و از جانب خدا بر تمام برنامه‏هاى تو شاهدم، با من به نیكى برخورد كن و ساعات مرا به عمل خیر بگذران، تا در محاسبات قیامت بر تو آسان باشم. به حقیقت بدان كه پس از این مرا نخواهى دید.

حضرت علىّ بن الحسین علیهما السلام فرمود:

إنَّ الْمَلَكَ الْمُوَكَّلَ بِالْعَبْدِ یَكْتُبُ فى صَحیفَةِ اعْمالِهِ، فَاعْمَلُوا بِأوَّلِها وَ آخِرِها خَیْراً یُغْفَرْلَكُمْ ما بَیْنَ ذلِكَ. «5»

فرشته مأمور به انسان، اعمال را در پرونده مى‏نویسد، اول و آخر صفحه عمل را به خیر و نیكى بنویسید، ما بین آندو بر شما بخشیده شود.

امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت مى‏كند:

طُوبى لِمَنْ وُجِدَ فى صَحیفَةِ عَمَلِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ تَحْتَ كُلِّ ذَنْبٍ أسْتَغْفِرُاللَّهَ. «6»

خوشا به حال كسى كه در پرونده عملش در قیامت كنار هر گناهى توبه یافت شود.

---------------------------------------------------------------

(1)- بحار الأنوار: 67/ 73، باب 45، حدیث 26؛ محاسبة النفس: 13.

(2)- محاسبة النفس: 13؛ مستدرك الوسائل: 12/ 153، باب 95، حدیث 13759.

(3)- وسائل الشیعه: 16/ 99، باب 96، حدیث 21083؛ محاسبة النفس: 13.

(4)- محاسبة النفس: 14؛ مستدرك الوسائل: 5/ 204، باب 25، حدیث 5698، با كمى اختلاف.

(5)- محاسبة النفس: 14؛ بحار الأنوار: 5/ 328، باب 17، حدیث 25.

(6)- بحار الأنوار: 90/ 280، باب 15، حدیث 15؛ محاسبة النفس: 15.

 


 

روزى قمر بنى هاشم چهار پنج ساله بود، در دامن امیرالمؤمنین علیه السلام نشسته بود و به او خیلى محبت مى‏كرد، یك مرتبه این بچه پنج ساله گفت: بابا در سینه شما چند قلب وجود دارد؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: عباس جان یك قلب و آن مال خدا است. عباس گفت: مرا هم دوست دارى، فرمود: بله، گفت: چرا مرا در قلب خود راه دادى؟ فرمود: پسرم! من تو را براى خدا دوست دارم؛ یعنى یك نفر در این خانه هست، بقیه را شئون صاحب خانه قرار دادم؛ چون محبت به تو، محبت به خدا است.

حبّ محبوب خدا، حبّ خداست‏

 

این محبت از محبت‏ها جدا است‏

     

اگر پیغمبر صلى الله علیه و آله به خانواده خود علاقه‏مند است، این محبّت‏ها همه للّه مى‏باشد،

«الحبُّ فى الله والبغض فى الله»


ابتلاى به سوء حساب در برزخ‏

 

مرحوم علامه مجلسى رحمه الله از شهید اول از احمد بن ابى الجوزى نقل مى‏كند كه:

آرزو داشتم در عالم خواب ابو سلیمان دارانى راكه از عباد و زهاد بود ببینم، پس از گذشت یكسال از فوتش او را دیدم و گفتم: خداوند با تو چه معامله كرد؟ گفت:

اى احمد! وقتى در دنیا بودم از باب صغیر مى‏آمدم بار شترى را دیدم یك چوب كوچك به اندازه خلال از آن گرفتم، نمى‏دانم با آن خلال كردم یا دور افكندم، اكنون‏ یكسال است كه مبتلا به سختى حساب آن هستم‏.

آرى، امیرالمؤمنین علیه السلام در نامه‏اى به محمد بن ابى‏بكر به این حقیقت اشاره مى‏فرماید:

وَاعْلَمُوا عِبادَ اللّهِ انَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ سائِلُكُمْ عَنِ الصَّغیرِ مِنْ عَمَلِكُمْ وَالْكَبیرِ مِنْ عَمَلِكُمْ‏ :

اى بندگان خدا! بدانید كه خداوند عزوجل از كوچك و بزرگ عمل شما در قیامت خواهد پرسید.


اگر آسمان ها در جاى خود استوارند و زمین بر حالاتى كه دارد پایدار است و اگر جهانیان و زمینیان در أمن و أمانند ، همه و همه به یمن وجود این خاندان و بر پایه معنویت و نور آنان و التفات و توجه ایشان است چنان كه خود بارها به این حقیقت اشاره كرده اند البته این را جز قلوب اهل ایمان و دل صالحان و باطن شایستگان باور ندارد . حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) از این حقیقت چنین یاد مى كند :

 

إنَّ رَسُولَ اللّهِ بَابُ اللّهِ الَّذِى لا یُؤْتَى إلاّ مِنْهُ ، وَسبِیلُهُ الَّذِی مَنْ سَلَكَهُ وَصَلَ إلَى اللّهِ عَزَّ وَجلَّ ، وَكَذلِكَ كَانَ أمیرُالمُؤمِنِینَ (علیه السلام) مِن بَعدِهِ ، وَجَرَى لِلأَئِمَّةِ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِد ، جَعَلَهُمُ اللّه عَزَّ وَجلَّ أرْكَانَ الأرْضِ أنْ تَمِیْدَ بِأهْلِها.

بى تردید پیامبر ، باب خداست كه جز از آن در نیایند و راه خداست كه هركس آن را بپیماید به خدا مى رسد ، و امیرمؤمنان نیز پس از او چنین است ، و همین گونه است هر امامى به دنبال امام دیگر ، بارى خدا آنان را پایه هاى زمین قرار داده تا زمین اهلش را نلرزاند .

 

حضرت امام سجاد (علیه السلام) فرمود :

 

نحنُ الذینَ بِنَا یُمْسِكُ اللّهُ السماءَ أنْ تَقَعَ على الأرضِ إلا بإذْنِه ، وبِنا یُمْسِكُ الأَرْضَ أنْ تَمِیدَ بأَهلِها ، وبِنا یُنْزِلُ الغَیْثَ ، وبِنا یَنْشُرُ الرَّحْمَةَ ، وَیُخْرِجُ بَرِكاتِ الأَرْضِ ، وَلَوْلا ما فِى الأرضِ مِنّا لَساخَتْ بِأَهْلِها.

خدا به سبب ما آسمان را نگاه داشته مبادا جز به اذن او بر زمین افتد و به وسیله ما زمین را حفظ كرده تا اهلش را نلرزاند ، باران را به خاطر ما نازل مى كند و رحمت را در پرتو وجود ما پراكنده مى سازد ، و بركت هاى زمین را بیرون مى آورد ، اگر كسى از ما ، در زمین نبود اهلش را فرو مى برد .

 

رسول اسلام (صلى الله علیه وآله) فرمود : ستارگان سبب امان آسمانیان اند ، هرگاه ستارگان ناپدید شوند آسمانیان نیز بروند و اهل بیت من موجب امان زمینیان اند و هرگاه اهل بیت من بروند زمینیان نیز خواهند رفت.

امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود :

 

نَحْنُ بَیْتُ النُّبُوَةِ وَمَعْدِنُ الحِكْمَةِ ، وَأَمانٌ لأَهْلِ الأَرْضِ ، وَنَجاةٌ لِمَنْ طَلَبَ.

ما خانه نبوت ، و معدن حكمت و سبب امان زمینیان و رهایى كسانى هستیم كه خواهان رهایى اند .

 

استوارى آسمان ها و زمین به یمن معنویت و نورانیت و توجه اهل بیت (علیهم السلام)است و سرمایه هاى ملكوتى و قدرت روحى و توان قلبى آنان ویژه خود آنان است و كسى از ملكوتیان و مُلكیان هم پایه آنان نیست اما شگفتى اینجاست كه با این همه مایه و سرمایه ، خاكسار و فروتن و خاضع و متواضع اند !


...


در کربلا غیر از خاندان اهلبیت علیهم السلام کسان دیگری هم اسیر شدند؟

پس از عاشورای حسینی، تعداد کمی از اهل بیت و یاران، زنده ماندند. آنان عبارت بودند از زنان و دختران و نیز کودکان که به خاطر کوچکی سن و یا بیماری و جراحت سخت، کشته نشدند، «عمر بن سعد» بعد از شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ زنان، دختران و خواهران و نیز بچه هایی را که زنده مانده بودند و امام سجاد ـ علیه السلام ـ را با خود به کوفه برد.

در میان اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ زنان و مردانی نیز بودند که به همراه آنان به اسیری برده شدند. اسیرانی که اهل کوفه بودند با ورود به شهر خود به واسطه شفاعت خویشان و قبائل در کوفه ماندند و از اسارت آزاد شدند. اما خانواده های هاشمی با همان شیوه اسارت، راهی شام گردیدند. لازم به ذکر است برخی از اسرا هم بلافاصله بعد از اسارت به دست دشمنان در کربلا به شهادت رسیدند.

اکنون به کسانی که همراه اهلبیت به اسارت برده شدند، اشاره می شود:

1. عقبه بن سمعان: عقبه، غلام رباب همسر امام حسین ـ علیه السلام ـ بود که به دست «ابن سعد» دستگیر شد و سپس آزاد گردید.[1]

2. نافع بن هلال جملی: او فردی دلیر، قاری قرآن، کاتب حدیث و از یاران امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ بود و در سه جنگ مهم آن روزگار شرکت کرد. نافع پیش از شهادت مسلم، به امام حسین ملحق شد. او در روز عاشورا دوازده تن از یاران عمر سعد را به قتل رساند و سرانجام مجروح شد و بازوانش شکست. «شمر بن ذی الجوشن» با دار و دسته اش او را اسیر کرده، به میان سپاه و نزد عمر بن سعد برد. نافع بن هلال بعد از اسارت به دست «شمر بن ذی الجوشن به شهادت رسید.[2]

3. موقع بن ثمامه صیداوی: موقع، در حماسه عاشورا آسیب دید و به زمین افتاد و قبیله اش او را نجات داده و پس از انتقال به کوفه او را پنهان کردند ابن زیاد چون از این ماجرا آگاه شد کسی را در پی کشتن او فرستاد، ولی با وساطت جمعی از بنی اسد از قتل «موقع» صرف نظر کرد و سرانجام او را با غل و زنجیر به «زاره» تبعید کرد.[3]

4. سرار بن منعم بن ابی عمیر نهمی: او در حماسه کربلا مجروح و اسیر شد. عمر بن سعد، قصد کشتن او را کرد، اما قومش مانع کشتن او شدند. «سوار بن منعم» پس از گذشت شش ماه از حادثه، در گذشت.[4]

5. وهب بن وهب: او مردی مسیحی بود که به همراه مادرش، نزد امام حسین آمده و مسلمان شد و به اتفاق مادر خود، آن حضرت را در کربلا همراهی کرد. وهب روز عاشورا، سوار بر اسبی شد و در دست خود عمود خیمه ای را گرفت و به مصاف دشمن رفت و چند نفر از آنان را کشت و آن گاه به اسارت در آمد. سپاهیان دشمن او را نزد عمر بن سعد بردند. ابن سعد نیز دستور داد تا سر وهب را قطع کرده، به سوی یاران امام پرتاب نمودند.[5]

6. ام عمرو: «ام عمرو» زنی بود که به همراه شوهر و فرزندش عمرو از مکه به کاروان امام پیوست.شوهر و فرزند او در روز عاشورا به شهادت رسید و خود نیز به اسارت برده شد.[6]

7. فضه کنیز حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ : او نیز از دیگر زنانی بود که در حادثه کربلا به همراه اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ اسیر شد.[7]

8. ام وهب: در کربلا دو زن با کنیه «ام وهب» بوده است که یکی از آنها در روز عاشورا به شهادت رسید. دیگری به نقل شیخ صدوق زنی مسیحی بودکه به همراه فرزندش وهب نزد امام حسین ـ آمده، مسلمان شدند. چون فرزندش در روز عاشورا به شهادت رسید سرش را بریدند و به سمت خیمه یاران امام حسین پرتاب کردند. ام وهب سر فرزند را برداشت و آن را به سمت دشمن انداخت. سر وهب به مردی از سپاه دشمن اصابت کرد و او را کشت. ام وهب آن گاه شمشیری برداشته و به سمت میدان رفت، امام به او فرمود، ام وهب! برگرد و جای خود بنشین، خداوند جهاد را از شما زنان برداشته است، همانا تو و فرزندت، همراه جدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در بهشت خواهید بود.[8] او نیز به احتمال قوی به اسارت برده شد.

لازم به ذکر است غیر از اهلبیت امام حسین ـ علیه السلام ـ جمع زیادی از زنان و کنیزان در کربلا بوده و به همراه اهلبیت امام حسین ـ علیه السلام ـ به اسارت برده شدند؛ همان گونه که نقل شده است، وقتی حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ وارد مجلس «عبید الله بن زیاد» شد، دستور داد کنیزان اطراف اش را بگیرند.[9] اما درکتاب های معتبر تاریخی و حدیثی نامی از آنان ذکر نشده است.

--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابی مخنف، وقعة الطف، تحقیق محمد هادی یوسفی، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1367 ش، ص 257.
[2] . سماوی، طاهر، ابصار العین، تحقیق، محمد جعفر طبسی، قم، مرکز الدراسات الاسلامیه، 1419 ق، ص 147 ـ 150.
[3] . سماوی، طاهر، پیشین، ص 136.
[4] . زنجانی، سید ابراهیم، وسیله الدارین، بیروت، منشورات موسسه الاعلمی، 1403 ق، ص 153.
[5] . شیخ صدوق، امالی، بیروت، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، ص 137.
[6] . ر.ک: مقرم، مقتل الحسین، قم، مکتبه الشریف الرضی، ص 253.
[7] . سید نعمت الله حسینی، سید الشهداء، قم، عصر انقلاب، چاپ اول، 1381 ش، ج 3، ص 402.
[8] . شیخ صدوق، امالی، پیشین، ص 137.
[9] . قمی، شیخ عباس، منتهی الامال، قم، هجرت، چاپ پانزدهم، 1382 ش، ج 1، ص 626.


به آسمان رود و كار آفتاب كند

(لطفا تا آخر مطلب را بخوانید...بسیار جالب است)

فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعى روایت كرده : یكى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود . روزى از روى شكایت و فشار روحى كنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)عرضه مى دارد : شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید ، در حالى كه من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم ؟!

شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند كه آن حضرت به او مى فرماید : اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اینجا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگى است ، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد دكن به خانه فلان كس مراجعه كنى ، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز كرد به او بگو :

به آسمان رود و كار آفتاب كند .

پس از این خواب ، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد : زندگى من اینجا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید !!

بار دیگر حضرت را خواب مى بیند كه مى فرماید : سخن همان است كه گفتم ، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت كن ، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى :

به آسمان رود و كار آفتاب كند

پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن ، كتاب ها و لوازم مختصرى كه داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى كنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد ، مردم از این كه طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمكن قصد ملاقات دارد ، تعجب مى كنند .

وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند ، چون در را باز مى كنند مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد ، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید :

به آسمان رود و كار آفتاب كند

فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید : این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى كنید و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید .

مراسم به صورتى نیكو انجام مى گیرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود . فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر كدام در آن سالن پرزینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند ، از شخصى كه كنار دستش بود ، پرسید : چه خبر است ؟ گفت : مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است . پیش خود گفت : وقتى به این خانواده وارد شدم كه وسایل عیش براى آنان آماده است .

هنگامى كه مجلس آراسته شد ، راجه به سالن درآمد ، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست .

آنگاه رو به اهل مجلس كرد و گفت : آقایان من نصف ثروت خود را كه بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلك و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه كه تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه كردم ، و همه مى دانید كه اولاد من منحصر به دو دختر است ، یكى از آنها را هم كه از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم ، و شما اى عالمان دین ، هم اكنون صیغه عقد را جارى كنید . چون صیغه جارى شد طلبه كه در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود ، پرسید : شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت : من چند سال قبل قصد كردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعرى بگویم ، یك مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم ; به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه كردم ، مصراع گفته شده آنها هم چندان مطلوب نبود ، به شعراى ایران مراجعه كردم ، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد ، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر كیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام)قرار نگرفته است ، لذا با خود نذر كردم اگر كسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید ، نصف دارایى ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید ، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و كامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است . طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟ راجه گفت : من گفته بودم :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند

طلبه گفت : مصراع دوم از من نیست ، بلكه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است . راجه سجده شكر كرد و خواند :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند *** به آسمان رود و كار آفتاب كند

وقتى نظر كیمیا اثر حضرت مولا ، فقیر نیازمندى را اینگونه به ثروت و جاه و جلال برساند ، نتیجه نظر حق در حقّ عبد چه خواهد كرد ؟



  • کل صفحات:4  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  •   
-------- ---------
TOOLTIP ---------------------------------------------------------------
درباره اسم وبلاگ
جرجیس-علیه السلام- نام پیغمبری است از اهل فلسطین که پس از حضرت عیسی بن مریم-علیه السلام- به پیغمبری مبعوث گردیده است. بعضی وی را از حواریون می دانند ولی میرخواند وی را از شاگردان حواریون نوشته است و برخی نیز گویند که وی خلیفه داود بوده است حضرت جرجیس-علیه السلام- چندان مال داشت که محاسب او هم از ضبط حساب آن به عجز اعتراف میکرد. در سرزمین موصل به دست حاکم جباری به نام داذیانه گرفتار شد. چون بت و صنم داذیانه به نام افلون را سجده نکرد به انواع عقوبتها او را می کشتند اما به فرمان الهی زنده می شد تا آنکه عذابی در رسید و همۀ کافران را از میان برداشت. عطار می نویسد:«او را زنده در آتش انداختند، گوشتهایش را با شانۀ آهنین تکه تکه کردند و چرخی را که تیغهای آهنین به آن نصب کرده بودند از روی بدنش گذراندند اما با آنکه سه بار او را کشتند هر سه بار زنده شد و سرانجام هم نمرد تا آنکه دشمنانش به آتشی که از آسمان فرستاده شد هلاک شدند
---------------------------------------------------------------
----این قافله عمر عجب میگذرد----
---در یاب دمی كه باطرب میگذرد---
----------------------------------------------------------------------------------------------------- ---------------------------------------------------------------


آخرین پست ها




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :




JavaScript Codes TOOLTIP